تبليغاتX
40 شب ( قدم گاه )
 
40 شب ( قدم گاه )
 
 
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف....که در شیشه برآرد اربعینی
 

سال هاست ، یعنی از وقتی که واقعا حالیم شده چی به چیه ، فقط یک جا بوده که نسبت بهش حسی داشتم.

بودن تو اون محل برام یه حس متفاوت داشته ، حسی از جنس تعلق داشتن به جایی . وطن . موطن !!!

دست و دلم می لرزه برای نوشتن این یه خط ، ولی دوس دارم احساس کنم رابطه ام با امام رضا ، از شیعه و امامش ، مرید و مرادش عبور کرده .

دوس دارم خودم رو عاشقش بدونم و اون رو معشوقم.

و ما فی الکون اشقی من محب               و ان ذاق المحبة حلو المذاق ِ

...

امروز ، روز میلاد امام رضا ست ، فکر نکنم نوشتن از غیر از اون روا باشه ، این شعر هم چسبید بهم !

آمدم ای شاه پناهم بده      خط امانی ز گناهم بده 

ای حرمت ملجا درماندگان    دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم  اذن به یک لحظه نگاهم بده 


 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:24  توسط عبدا...  | 

پنج شنبه ها شده روز های خستگی بی حاصل برای من ، روز هایی که فکر کنم توشه اش برای من رضای والدین باشه !

و اما غروب پنج شنبه و شب جمعه ، از اوقات خوش عمر من حساب می شه !

شب جمعه هم شب تولد امام رضا هم باشه ، چه شود ، به به ...


 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:40  توسط عبدا...  | 

یک پیاده روی خوب زیر هوای بارونی ، آخر روز آخر کاری هفته ...

چه جوری با کلمه ها می شه گفت حس رو ...

هیچ وقت نتونستم کلمات مناجات خوبی رو به زبون بیارم ، سعی می کنم دلم رو گره بزنم و ...


امشب بعد از مدت ها یه شنای مشتی گیری کردم به یاد ایام !


 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:43  توسط عبدا...  | 

شب های پر دعوا ، روز های پر کار ، خواب های عمیق و کوتاه ،

ولی بازم خوبم و این خیلی خوبه !


 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:38  توسط عبدا...  | 

پیش اومده بود روز هایی که از شدت مشغله حتی خوابم کم بشه ، ولی همیشه درگیری های ذهنیم محدود بوده ، ولی این روز ها حجم و تنوع کار هایی که روی میز کار ذهنم هست ، خودم رو هم به تعجب و هیجان واداشته.


گفت : حال و روز خوبیه ، قدرش رو بدون !


 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:36  توسط عبدا...  | 

برای من که خیلی پیش اومده که همزمان یک چیز رو بخوام و نخوام !

و پیدا کردن ته ته دل و تصمیم گرفتن ، کار بزرگیه !


 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:32  توسط عبدا...  | 

امروز یه لحظه حس کردم ، دوست دارم چند صباحی از هر اونچه که بهش دل بستم ، دل بکنم !
از قید تعلق رها بشم ، مثل وقتی که روی آب شناور میشم و به هیچ چیز و هیچ جا بند نیستم ! فقط خودم هستم و وزنم که من رو معلق می کنه !
همین !
 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:55  توسط عبدا...  | 

ایست گاه !!!

می گه : المال والبنون زينة الحياة الدنيا والباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا وخير أملا !!!

از مال و فرزند که توی این سال ها برای من خبری نبوده ، اگر باقیات الصالحات هم مثل اون دوتا باشه ، حسابی سر ِ کار بودم !


 |+| نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:31  توسط عبدا...  | 

دلم برای حافظ خونی روزهای قبل از کنکور تنگ شده .

وقتی روز ، پر از بوی کار های دنیا باشه آخر شب نه از آرامش خبری هست نه حس خوب !

شب جمعه است ...


 |+| نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:49  توسط عبدا...  | 

روز  کاری آخر هفته یه مزه ی دیگه ای داره ...

اگر هفته ، هفته باشه !


 |+| نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:43  توسط عبدا...  | 

روز های کوتاه شب های طولانی ، هنوز به این حال عادت نکردم !

دلم لک زده برای یه بارون پاییزی با یه هوای خنک و یه پیاده روی یه نفری طولانیییییییی ...

بزن باران ...


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:35  توسط عبدا...  | 

وقتی آدم اونقدر افتاده باشه وسط زندگی که فضایی برای مریض شدن نداشته باشه ، حس غریبیه !

یه آدم تو زندگیش فضایی برای مریض شدن نداره !!!

فاذا مرضت فهو یشفین...


 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:57  توسط عبدا...  | 

انگار داستان واقعا ً داستان یوسفه ! منتها در ابعاد وجود من !

امروز فصل دلجویی خدا بود .

ذکر یونسیه رو خیلی دوست دارم . به شرط دوام.


 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:50  توسط عبدا...  | 

شروع هفته ، با یه روز بد !

درست لحظه ای که فکر می کنی داری شتاب می گیری یه سنگ گنده جلوت می بینی !

لحظه ای که بهت تهمت می زنن ، گیج می شی ، نمی دونی چیکار باید بکنی!

یاد یوسف نبی می افتی و ... .


این روز ها زیاد یاد این نصیحت امام علی به امام حسن می افتم که میگه :

بُنَیَ ، ایاک و ظلم من لایجد علیک ناصراً غیر ا... .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:43  توسط عبدا...  | 

دلم خیلی برای حرم تنگ شده ، اونقدری که نمی تونم جلوی اشکام رو بگیرم ...

السلام علیک یا معین الضعفاء و الغرباء ...


گفت : بأبی انت و امّی و اهلی !

فهمیدم فاصله ی اونچه که من هستم تا اونچه باید باشم ، فاصله ی خواستن چیزی از کسی تا فدا کردن چیزی به پای کسی ست !!!


حال من ِ دور از تو :

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن     در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن     از دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ   وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن     گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار     کخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل     چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی
   
یا رب به یادش آور درویش پروریدن










 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:15  توسط عبدا...  | 

یک 40 شب جدید و غیر مترقبه ! ولی دیدم حیفه که مشهد باشم و شروعی نکنم.

سفر های مشهد هم پر از انتخاب و آزمایش شده !

امشب به جای زمزمه ی زیارت نامه جلوی ضریح ، از اتاق خودم خوندم " السلام علیک ... " 


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 23:55  توسط عبدا...  | 

تمّت !

قبل از اینکه عید رو اعلام کنند ، مشتاق عید بودم ، بعدش غم گین شدم .

خداحافظ رمضان !

خداحافظ ماه رحمت !

خداحافظ 40 شب !

خداحافظ امین ا... !

خدایا ، ایندفعه خیلی بیشتر از اندازه هام بهم توفیق داده ، شکرت !


 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 23:55  توسط عبدا...  | 


احساس می کنم بعد ازماه رمضون ، باید خیلی از کار ها رو شروع کنم!

خیلی از کارها رو ادامه بدم و خیلی از کار های متوقف شده رو به جریان بندازم !

الهی به امید تو !

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 23:26  توسط عبدا...  | 


شب جمعه ی آخر ماه رمضون باشه ،

هوا هم بارونی و خنک !

تو هوای آزاد ، توی جمع دوستانه ،

یه مباحثه ی دوستانه !

کیف می ده !

گاهی سر سوزنی شجاعت ، کوهی رو جابجا می کنه !


 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 22:56  توسط عبدا...  | 


امشب هوا بارونیه !

و من به وجد اومدم ،

بوی بارون ،

نور برق،

صدای رعد ،

خوف و رجا !!!

سبحان الله...


 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 22:28  توسط عبدا...  | 

حال این روز ها شوق عید و حزن ِ پایان ِ رمضانه !

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 22:16  توسط عبدا...  | 

خدایا ،

به حق مریض کربلا ، همه مریض ها رو شفا بده.


 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:8  توسط عبدا...  | 

دم دم های اذان صبح روز 23 رمضان ، عجیب دلگیره !

شب قدر امسال هم تمام شد ، تا سال بعد اگر تقدیر بر حیات بود.

بلآخره قرعه دیشب به اسم مسجد بازار خورد و آقا مجتبی تهرانی ، دله دیگه ، میکشه !


درباب توضیح " لا تزيده كثرة العطاء الا جودا و كرما " گفت ،

جود ، عطا بدون استحقاق هست و عدل عطا با استحقاق .

گفت از امام علی ست که در موقع دفن سلمان فرمود:

وفدت علی الکریم بغیر زاد

من الحسنات و القلب السلیم


و حمل الزاد اقبح شی ء

اذا الوفود علی الکریم


(( نزد کریم بدون زاد و توشه ای ، از حسنات و قلب سلیم وارد شدم و آوردن زاد و توشه اگر نزد کریم باشد ، زشت ترین چیز است ))

گفت : وفود ، وارد شدن بدون دعوت است ، چه رسد به ما که در این ماه مهمان خدا ایم و خدا اکرم الاکرمین است.

پس امیدت به جود خدا زیاد باشد!


شاید مبالغه باشه ، شاید هم نه . ولی سالی یکبار دلم به یاد امام زمان عجیب روشن می شه ،

اون هم وقتیه که بعد از قسم دادن خدا به بالحجة ،

آیه ی " یا ایها العزیز ! مَسَّنا و اهلنا الضُر و جِئنا ببضاعه مُزجاه و اَوفِ لَنَا الکَیل و تَصَدَّق علینا ؛ ان الله يَجزِي المتصدقين " رو می خونه .



 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:0  توسط عبدا...  | 

وقتی شب قدر آخر  باشد و تو حتی برای جهت زندگیت هنوز تصمیمی نگرفته باشی ، چه توقعی هست که بدانی امشب رو کجا به سر می کنی.

آقا مجتبی تهرانی همیشه می گفت ، شب بیست سوم شب امضای مقدراته !


 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:38  توسط عبدا...  | 

شب قدر دوم امسال ، تجربه ی جدیدی بود.

آیت ا... طاهری ! پیر مرد تقریبا نود ساله ای که ظاهرش پر بود از زهد.


و مخلص کلامش ترک گناه بود !

چه سهل و ممتنع!


 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:33  توسط عبدا...  | 

امشب شب بزرگیه !

شب قدر و شب جمعه و شب شهادت مولا!

از قضا طبق مقتل شب شهادت مولا هم شب جمعه بوده !

عجب غم بار است تصویر خانه ی و اطراف خانه ی مولا ...

و طنین فزت و رب الکعبه هنوز هم لرزه بر اندام ضعیف من می اندازه ...


 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:23  توسط عبدا...  | 

طبق معمول هر سال شب قدر اول رو ، تو خونه ، تو خلوت خودم گذروندم.

آماده می شم برای شب های قدر بعدی.


شب قدر من رو یاد روز هایی می اندازه که استاد داره لیست نهایی نمره ها رو رد می کنه و دور و برش پر از دانشجو هایی هست که التماس دعا دارن !!!


 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:18  توسط عبدا...  | 

امشب شبه قدره !

و ما ادراک ما لیلة القدر !!!

خدایا به حق قطب عالم امکان ، دست دلم رو بگیر و نظرت رو از من نگیر.

قلبم رو به نور ایمان روشن کن .

به نور علم هدایتم کن و از تاریکی جهل و عادت دور کن .

...

الهی دم  ِ آخر زندگی این دنیام رو به تو می سپارم ،

عاقبتم رو به خیر کن !!!

عفوک عفوک اللهم ...


 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:14  توسط عبدا...  | 

وقتی اولین قدمت رو توی یک مسیر جدید می گذاری ، هر کاری جز توکل اشتباهه!

به باد روز های اول حضورم توی دانشگاه برای کارشناسی !!!


 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:5  توسط عبدا...  | 

وقتی نگرانی بر وجودت مستولی بشه ، دیگه هیچ فکر و تصمیمی برات قابل تصور نیست !

و اونجاست که الا به ذکر الله تطمئن القلوب !!!


 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:1  توسط عبدا...  | 
 
  بالا